شب که میری روی تختت تا چشماتو می بندی خیالت بیدار میشه و شروع می کنه به این ور و اون ور رفتن،تو خیالت رفتی رو تخت دو نفرتون با ملافه های زرشکیش،اون زود تر از تو خوابش برده،کنارش دراز می کشی و خیره میشه به صورتش انقدر نگاهش می کنی تا خیالتم بخوابه.صبح تا هشیار می شی قبل از هرچیزی اول خیالت که بیدار میشه،این بار اون زودتر بیدار شده و خیرس به تو ،لبخند می زنی اما تا چشماتو باز می کنی همه چیز بهم می ریزه،هیچی روبروت نیست جز یه دیوار...