خونمون سه طبقه بود. طبقه اول ما كه دو خواب داشت و حياط با دونا دستشويي يكيش بيرن در ورودي يكيش تو حياط. طبقه دوم ماماني بابايي بودن خونشون يه خوابه بود و ازما بزرگتر، طبقه سوم عموم اينا كه خونه كوچيكي داشتن با يه بالكن بزرگ. تو حياط يه انباري كوچيك داشتيم من هشت ساله بودم كه خواهرم كنكور داشت انباري خالي كردن درستش كردن كه بشينه درس بخونه و من وقتايي كه يخورده دلگير ميشدم به اين فكر مي كردم چه خوبه مستقل بشم فقط اون انباري و بهم بدن براي جاي خواب ديگه خودم ميرم سركار انقدر بهش فكر مي كردم تا خوابم ببره صبحشم از يادم مي رفت. تو راه پله ها با پسر عموم با چادر رنگياي مامانامون براي خودمون خونه درست مي كرديم زندگيمون كوچيك بود. الان اما اون خونه نيست نزديك ٨ساله كه كوبيدنش نزديك ١٤ ساله كه ارنجا زندگي نمي كنيم اما بعد ما اونا هنوز بودن تا ٨ سال پيش جاي مام ارن يكي ماماني و اقاجونم اومدن نشستن، ١٤ سال ميگذره و من هنوز هر وقت كه خواب مي بينم تو اون خونم، خونه اي كه نيست، پسر عمويي كه نيست...