از تولد رفيق جديد آمدم خونه، خدا رو شكر كسي خونه نوبد تلو تلو خوران خودم و به اتاق رسوندم و لباسام و عوض كردم، بطري آب و برداشتم و افتادم رو تخت. تو طول مهموني به نبود پسر عموم كه تازه از دستش دادم فكر مي كردم و اين كه چقدر غمگينم و حتي دلم نمياد از اين غم دل بكنم انگار دل كندن از اين غم فراموش كردنش باشه و من توانايي اين كارو ندارم، رو تخت ولو شدم ابي پلي كردم و به خواهرم مسيج دادم حالمون بده كاش اگه خدايي وجود داره كمكون كنه، داشتم اشك ميريختم و مي دونستم اونم اون ور داره اشك ميريزه كه بايا اينا اومدن مامان گفت واسه چي گريه ميكني؟ سه ماهه كه ميپرسه و من هربار ميگم چون پسر عموم مرده. بغض ميكنه و ميره. بيشتر از من دوسش نداشته باشه كمتر از من دوسش نداره، سعي مي كنم به خاطر بابا خودم و كنترل كنم، حالا كمتر ار حالت مستي توم مونده يكي از مانتوهام و به عنوان لباس گشاد ميكشم تنم و يه آدامس ميندازم دهنم كه بو الكل از دهنم خارج نشه ميشينم جلو تلويزيون يخودره دورتر از بابا. خندوانه داره پسر عمم توش شركت كرده كه يهو اكبر عبدي ميگه پسر برادرم و از دست دادم و باز اشكم سرازير ميشه بابا نفس عميق ميكشه و باز ميرم تو اتاق رو تخت سعي مي كنم بخوابم كه ياد اون شب ميفتم شبي كه براي هميشه اولين عشق زندگيم و كنار گذاشنم شبي كه بهش مسيج زدم كه يادم نيست چي گفتم. صبحي كه بعد از خوندن مسيج زنگ زد و من جواب ندادم و ديگه تموم شد همه چيز اولين عشق بعد از سه سال بدون وصال تو يك شب تموم شد، به اين فكر مي كنم كه ساعت ده صبح وقتي با ويبره گوشيم بيدار شدم و ديدم محسن داره زنگ ميزنه اگر جواب داده بودم، الان كجاي زندگيم بودم؟