از وقتي كه رفته همه چيز عوض شده، حتي نفس كشيدنم. نزديك سه ماه ميشه كه ديگه نيست كجاست خدا ميدونه
من كه باهاش حرف نميزنم يعني سه ماهي ميشه كه باهاش حرف نزدم از همون روزي كه زنگ زدن گفتن رفته گفتن بياين بدن بي جونش و تحويل بگيرين بياين بذارينش جايي كه ازش اومده. اره آخرين بار بود كه گفتم ازت نميگذرم اگه بازم بهش سخت بگذره.
برچسب: دختری که من باهاشم,رمان دختری که من باهاشم,
نویسنده: ساحل حیدریان
تاريخ: شنبه
27 شهريور
1395 ساعت: 13:34